|
الم یعلم بان الله یری
آیا انسان نمیداند که خدا او را می بیند؟
|
مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد. مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود. سقراط از او پرسید، "در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا" سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد [ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 14:53 ] [ مهدی ]
[ ]
تو کجایی سهراب؟
آب را گل کردند،
چشم ها را بستند،
و چه با دل کردند!
وای سهراب کجایی آخر؟
زخمها بر دل عاشق کردند،
خون به چشمان شقایق کردند،
تو کجایی سهراب که همین نزدیکی عشق را دار زدند،
همه جا سایه ی دیوار زدند،
وای سهراب دلم را کشتند...
صبر کن سهراب!
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ى داغ زمین بیزارم...
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 21:13 ] [ مهدی ]
[ ]
تو کجایی سهراب؟
آب را گل کردند،
چشم ها را بستند،
و چه با دل کردند!
وای سهراب کجایی آخر؟
زخمها بر دل عاشق کردند،
خون به چشمان شقایق کردند،
تو کجایی سهراب که همین نزدیکی عشق را دار زدند،
همه جا سایه ی دیوار زدند،
وای سهراب دلم را کشتند...
صبر کن سهراب!
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ى داغ زمین بیزارم...
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 21:13 ] [ مهدی ]
[ ]
معلم پسرک را صدا زد تا انشايش را با موضوع علم بهتراست يا ثروت، بخواند،پسرک با صداي لرزان گفت:ننوشته ام،معلم با خط کش چوبی پسرک را تنبيه کرد و او را پايين کلاس پا درهوا نگه داشت پسرک درحالي که دستهاي قرمز و باد کرده اش را به هم مي ماليد، زير لب ميگفت:آري،ثروت بهتراست چون اگرداشتم،دفتري ميخريدم و انشايم را مينوشتم
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 9:37 ] [ مهدی ]
[ ]
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، که در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست . می دانم که وقت می گیرد،اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش ، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد.به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد.از پیروز شدن لذت ببرد.او را از غبطه خوردن بر حذر دارید .به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید . [ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 9:33 ] [ مهدی ]
[ ]
شيرى را در گودالى دستگير كرده بودند، مردم براى تماشاى شير ازدحام نمودند، يك نفر در نزديكى گودال ايستاده بود، ناگهان قدمش لغزيد و دست به ديگرى زد و دومى به سومى و سومى به چهارمى و همه در گودال افتاده طعمه شير شدند. اين ماجرا در يمن اتفاق افتاد، اميرالمومنين عليه السلام نيز آنجا تشريف داشت ، خبر به آن حضرت رسيد، پس درباره آنان چنين قضاوت نمود، كه اولى طعمه شير بوده و به علاوه بايد يك سوم ديه به دومى بپردازد، و دومى نيز دو سوم ديه به سومى و سومى ديه كاملى به چهارمى بايد بپردازد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين قضاوت خبردار گرديده فرمود: اباالحسن به حكم خدا داورى نموده است (۱). مولف: علت اين تفصيل اين است كه نفر اول خودش افتاده ، به علاوه افراد ديگرى را با خود انداخته ، از اين جهت ديه اى طلب ندارد؛ زيرا مرگش مستند به خودش بوده است . و سبب مرگ نفر دوم ممكن است يكى از سه چيز باشد، كشيدن نفر اول و يا افتادن نفر سوم و يا چهارم بر روى او كه خودش عامل آن بوده است بنابراين ، احتمال استناد قتلش به نفر اول 33/0 است و امام عليه السلام هم 33/0 ديه اش را به عهده نفر اول قرار داده است ، و اما نفر سوم ممكن است علت مرگش كشيدن و افتادن نفر چهارم بر روى او باشد كه خودش عامل آن بوده و يا افتادن نفر اول و يا دوم بر روى او كه عاملش نفر دوم بوده است و امام عليه السلام نيز دو سوم ديه او را بر عهده نفر دوم گذاشته است . و اما نفر چهارم تمام علت مرگش مستند به نفر سوم بوده ، بنابراين ، تمام ديه اش بر عهده نفر سوم مى باشد چنانچه امام عليه السلام حكم نموده است . ۱ـ ارشاد مفيد، قضاياه عليه السلام فى حال حياه النبى صلى الله عليه و آله ص 105. فروع كافى ، ج 7، ص 286. حديث 2. تهذيب كتاب الديات ، باب الاشتراك فى الجنايات ، حديث 2. [ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 10:34 ] [ مهدی ]
[ ]
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود.مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود.آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |