|
الم یعلم بان الله یری آیا انسان نمیداند که خدا او را می بیند؟
| ||
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 10:24 ] [ مهدی ]
در دوران ساسانی ظرفهای زيبای چينی از چين وارد ايران شد و به همين دليل چينی نام گرفت. برای تفاوت گذاشتن بين ظرفهای چينی و فلزی، آنهايی که ساخت فلز بودند سينی ناميده شدند و آنها که از کايولين ساخته شده بودند چينی نام گرفتند. عدد هفت از هفت امشاسپند در دين زرتشتی (اورمزد، وهمن، ارديبهشت، شهريور، سپندامذ، خورداد و اَمُرداد) گرفته شده و به نام هفت امشاسپند، هفت سينی يا بشقاب چينی را از قند و شکر و شيرينی پر میکردند و بر سر سفره میگذاشتند. زرتشتيان در سفرهی هفت سين آينه را در مقابل شمع روشن قرار میدهند تا روشنايی بيشتر شود که نشانهی احترام به آتش است. تخم مرغ نمايانگر زاد و ولد و زايش است که هميشه در سر سفره وجود داشته است. سير به عنوان دارو و مادهای برای گندزدايی و پاکيزگی، سکه به نماد سرمايه و ثروت، سنبل گُلی که عطرش نغمهی آمدن بهار میدهد و سبزه به نماد تولدی دوباره و شروع زندگی هميشه بر سر سفره بوده و بعضی از زرتشتيان سه قاب سبزه به نماد انديشهی نيک، گفتار نيک و کردار نيک در سفره قرار میدهند. از ديگر چيزهايی که بر سر سفرهی ايرانيان بوده نان به نماد فراوانی، شير تازه به نشان غذای نوزادی که تازه متولد شده و شمعدان که شمعها را به احترام آتش روشن میکردند میتوان نام برد. ماهی، سيب، سنجد و سمنو همگی سَمبلهای باروری و زايش هسنتد که برای زرتشتيان بسيار مهم و مقدس بودهاند. چهارشنبهسوری در زمان ساسانيان ١٠ روز آخر سال را جشن میگرفتند و باور داشتند فراوشی يا فروَهر حافظ فرشتگان، برای انسانها و روح مردگان دوباره به زمين بر میگردند. در زمان ساسانيان اين ١٠ روز به ٢ دوره تقسيم میشد: پنجهی کوچک و پنجهی بزرگ که مربوط به ارواح بود و در اين ١٠ روز زرتشتيان خانهها را تميز میکردند و در بام خانهها آتش روشن میکردند که به ارواح خوشآمد بگويند و غذا برای ارواح کنار میگذاشتند که هنوز اين سنت در بين بعضی از زرتشتيان مرسوم است. آتش در تمام طول شب روشن نگه داشته میشد تا اطمينان حاصل شود که ارواح مردگان در تاريکی در امانند. اين همان است که جشن سوری خوانده میشود که هم اکنون در ايران فقط آخرين چهارشنبه سال را به انجام مراسم آتشبازی و روشن نگه داشتن آتش میپردازند در حالیکه در زمانهای قديم اين جشن در چهارشنبه انجام نمیشده است. [ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 10:4 ] [ مهدی ]
ساعد مراغهای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم... اما وی با بیاعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!» گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب...باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!» شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو...؟!» شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند!!!» القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد. تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی [ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 10:31 ] [ مهدی ]
کریمخان زند، هر روز صبح برای پاسخ به دادخواهی ستمدیدگان مینشست و به شکایت مردم رسیدگی میکرد. روزی مرد حیلهگری پیش او آمد. همین که به نزد وی رسید، چنان اشک از دیده فروریخت و گریه کرد که دل شهریار بر او سوخت. هرچه میخواست سخن بگوید، گریه مجالش نمیداد. از کتاب «لطیفههای آموزندهای از تاریخ، محمدرضا اکبری». [ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 10:41 ] [ مهدی ]
چند سالی ست حوالی 25 بهمن ماه (14 فوریه) که می شه، هیاهو و هیجان خاصی رو در خیابان ها(مخصوصاً اتوبان همت) می بینیم. مغازه ها پر می شن از اجناس کادویی لوکس و فانتزی پر از قلب و عروسک و شکلات...همه جا اسم ولنتاین به گوش میرسه. از هر بچه مدرسه ای در مورد والنتاین سوال کنی یه چیزایی می دونه! حتما شما هم میدونید: در قرن سوم میلادی که مطابق میشه با اوایل امپراتوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده به نام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته از جمله اینکه سربازی خوب می جنگه که مجرد باشه! به همین دلیل ازدواج رو برای سربازان امپراتوری روم غدغن میکنه. کلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرا"ت کمک به ازدواج سربازان و نداشت. در همون زمان کشیشی بود به نام والنتیوس (والنتاین) که مخفیانه عقد سربازان رومی رو با دختران محبوبشون جاری می کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبر دار میشه و دستور می ده والنتاین رو به زندان بیندازن و سرانجام والنتاین به جرم جاری کردن عقد عشاق ، با قلبی عاشق اعدام میشه.بنا بر این او رو به عنوان فدایی راه عشق می دونندو از اون زمان نماد و سمبلی می شه برای عشق! اما کمتر کسی ست که بدونه در ایران باستان،نه مثل رومیان از سه قرن پس از میلاد، بلکه از بیست قرن پیش از میلادروزی موسوم به روز عشق بوده...!!! جالبه بدونید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقاً مصادفه با 29 بهمن، یعنی تنها 4 روز بعد از روز والنتاین.! این روز" سپندار مزگان " یا " اسفندار مزگان " نام داشته .فلسفه ی بزرگداشت این روز به عنوان" روز عشق"به این صورت بوده که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردن و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هر کدام از روزهای ماه هم یک نام داشتند. به عنوان مثال روز اول "روز اهورامزدا"،روز دوم" روز بهمن" (سلامت اندیشه)که نخستین صفت خدا ست .روز سوم "اردیبهشت" یعنی بهترین راستی و پاکی که باز از صفات خداست،روز چهارم "شهریور" یعنی شاهی و فرمانروایی آرمانی که خاص خداست و روز پنجم"سپندار مز" بوده. سپندار مز لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده،مقدس،فروتن .زمین نماد عشقه،چون با فروتنی،تواضع و گذشت به همه عشق می ورزه. زشت و زیبا رو به یک چشم نگاه می کنه و مثل یک مادر همه رو در دامن پر مهر خودش امان می ده. به همین دلیل در فرهنگباستان " اسپندار مزگان " رو به عنوان نماد عشق می پنداشتن. در هر ماه، یک بار،نام روز و ماه یکی می شده . در همان روزی که نامش با نام ماه مقارن می شده جشنی ترتیب می دادن متناسب با نام اون روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشته که در ماه مهر"مهرگان"لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمز یا اسپندارمز نام داشت که در ماه دوازدهم سال که اون هم اسفندارمز نام داشت،جشنی با همین عنوان می گرفتن.{الان 6 ماه سال 31 روزه پس 5 اسفند اون موقع میشه 29 بهمن الان ما (البته به نظر من اینطوری حساب میشه.!؟!)} سپندارمزگان جشن زمین وگرامیداشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردن.در این روز زنان با محبت به شوهران خود هدیه می دادن،مردان هم زنان و دخترانشون روبر تخت شاهی می نشوندن به اونها هدیه داده و ازشون اطاعت می کردن. ملت ایران از جمله ملتهایی ستکه زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته، به مناسبت های گوناگون جشن میگرفتن و به سرور شادمانی روزگار می گذروندن. این جشن ها نشان دهنده ی فرهنگ،نحوه ی زندگی،خلق وخوی،فلسفه ی حیات و کلاًجهان بینی ایرانیان باستان است.از اونجایی که ما با فرهنگ باستانی خود کمتر آشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده. [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 18:0 ] [ مهدی ]
در سال 1264 قمری، نخستین برنامه دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبلهکوبی میکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمیخواهند واکسن بزنند. بهویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان میشود. هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باختهاند، امیر بیدرنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد، باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور میکرد که با این فرمان همه مردم آبله میکوبند. اما نفوذ سخن دعانویسها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان میشدند یا از شهر بیرون میرفتند. روز بیست و هشتم ماه ربیعالاول به امیر اطلاع دادند که در همه شهر تهران و روستاهای پیرامون آن، تنها 330 نفر آبله کوبیدهاند. در همان روز، پارهدوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچههایتان آبلهکوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم، جن زده میشود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست دادهای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمیگردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مردهاند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور میکردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هایهای میگرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشکهایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیدهاند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویسها بساطشان را جمع میکنند. تمام ایرانیها اولاد حقیقی من هستند و من از این میگریم که چرا این مردم باید اینقدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند. [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 10:12 ] [ مهدی ]
مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد. مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود. سقراط از او پرسید، "در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا" سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد [ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 14:53 ] [ مهدی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||